باتلاق زیبا ؛
آرمان شهری که من از دانشگاه درست کرده بودم خیلی زود از هم پاشید ، شاید همون اواخر ترم یک . مسئله ی مهمی در کار نبود ، کلیشه ها ثابت بودند و آدم ها تغییر می کردند :
بازی و ریاضی ، سخت کردن عمدی صورت یک سوال برای کسب لذت کاذب از دست و پنچه نرم کردن با اون ، غرق در تئوریات ، بسط تیلور! ، مسئله نمره ، امتحان و آخرش هیچی که هیچی ...
این دقیقا یک مسیر تکراری است ، نه جذاب است و بدردبخور ولی
مسیری که البته حاشیه "امنیت" خوبی دارد . حاشیه امنیت مالی ، روانی ،
اجتماعی و ... کافی است که خیلی زود تبدیل شود به مسیر دلخواه خیلی از
افراد. " چند نسل هست که دیگه افراد به کارایی(شغل) که انجام می دهند علاقه ندارند و تنها به این خاطر روز و شب کار می کنند که چیزایی بخرند که بدردشان نمی خورد."(1)
آیا تا 20 سال کسب علم مزخرف برای یک احمق کافی نیست ؟ الان
من چی دارم ؟ " من " اصلاً تعریف میشه برای شخص من ؟ لاابالی گری تا کی ؟
هر راه بدیلی می تواند جایگزین این مسیر خوب! لوس شود ، چه راهی البته جای بحث فراوان دارد ...
پ.ن1:انتقاد مدرنیته ، مارکوزه و یه دیالوگ از فیلم fight club
شکل تحریف شده سوال : منزلت ! دانشجویان فنی مهندسی کجا و دانشجویان دانشکده های علوم اجتماعی و انسانی کجا ؟!
تمامی معادلات با هم هماهنگ هستند !
داستان از جایی شروع میشه که برخلاف قاعده لزوما ابتدایش نیست ! مثلا! ترم اول دانشگاه فک کنم شروع خوبی باشه ، پس از پشت سر گذاشتن یک سال تحصیلی تقریباً سنگین 1 و کنکور و داستان های دور و درازش -که امروزه از بچه شیرخواره تا پیرمرد بطور دقیق باهاش آشنایی دارند- وارد دانشگاه میشی ، فضا و جو بطور کلی تغییر میکنه و بطور خلاصه نقطه عطفی در دوران تحصیلی اکنون رخ داده است ، چند هفته در حال و هوای جدید سیر میکنی و سرخوش و شادان2از اتفاقات تلخ و شیرین ایام میگذرانی :)
* دادگاه رسمی است
اما کم کم ان روی دیگر سکه نمایان می شود،پس از عبور از فراغ بالی های روزهای نخست وقت آن رسیده است که به کار اصلی خودت برسی ؛ بعله ... درس و کتاب و داستان تکراری تکلیف ! دوباره از اول شروع می شود همه چیز و تیر خلاص رو اون دانشجوی ترم بالایی زد که صادقانه گفت :"از همین اول بشینید برای کنکور ارشد درس بخونید". این جمله و حرف هایی که بین ما رد و بدل شد آب سردی بود که بر پیکره ی من ریخته شده بود.احساس بازیچه شدن ، به تمسخر گرفته شدن و بی اراده گی بهم دست داده بود.فکر تکرار روزهای گذشته و کنکوری دیگر و ... به شدت منو متاثر کرد.
* هوا سرد می شود
زمان آن رسیده است که سوالی مهم تر مطرح شود : چه شد من که دوستدار رشته مهندسی مکانیک بودم ، من که از روی علاقه نه بازار و از این مسخره بازی ها این رشته رو انتخاب کرده بودم اکنون با چنین مسائلی روبرو شوم ؟!
1.البته سنگین نیاز به توضیح مفصل داره ، در این حد بدونید که سنگینی تنها ناشی از درس نبوده
2.از نشانه های بارز ترم اولی های دانشگاه
البته صرفا مطالبی که در حوزه ی درس و کتاب محدود می شود و سیر توالی شان از دوره ی دبیرستان تا دانشگاه ادامه داشته است.
کارهایی که باید(؟) انجام میدادم بعنوان مثال کتاب هایی که باید میخوندم ، کتاب هایی که نباید میخوندم و در کل تمامی کارهایی که باید انجام میشد تا دید واقعی تری نسبت به آنچه هست (شاید زندگی)(!) داشته باشم.در مواردی هم میتوان از نظام پوسیده آموزش در اینجا هم گلایه داشت - از اول تا آخرش - البته ...
#کالبد شکافی یک چارچوب مقدس
الان به جایی رسیدم که باید اذعان کنم مفاهیمی که در رشته های فنی مهندسی تبیین و بررسی می شوند از سطحی بودن رنج می برند .
دوست عزیز من ، اگه می خواهی عمق مفاهیم پیشروی کنی ، اگر به دنبال مفهومی نو ، بدیل و کارآمد هستی ، اگر به دنبال ارضای حس کنجکاوی خودت هستی قبل از انتخاب رشته های "فنی مهندسی" یک بار دیگر جوانب امر رو بررسی کن !وبلاگ دوران دبیرستان ....هیییی
الان دیگه دانشجو شدیم ولی نهضت ادامه داره ، به معشوق خود (مکانیک) ارادت می ورزیم!
اگه عمری باشه یه دستی به سر و گوشت میکشم !!!
